|
جوجه تیغی منقرض شد
|
پاهايم هميشه انتظار فردا را كشيده اند غير از امروز ، سوسن مرد را يادت هست ؟ هي كافه روزگار جمال هم مرد ؛ دوليوان باران لطفآ ، ودكا ديگر مرا نميراند به فردا ، فردا ...
فردا يعني رها شدن روي پست تر از سينه ات سينه اي ، روزهايي كه اشتباهآ مي آيند چه كنم ؟
برايم پشمك آورده اي ، سوند را كه فهميدم ديگر دمپايي به چه كارم مي آيد پاها توان رفتن ندارند ، فردا باران نبارد چه فرق مي كند ؟ ، فردا كه آمد برايم پشمك بخر ، هوا ابريست از كافه مي روم ، كافه ها روزهاي باراني شلوغ ترند .